Design for human rights

Be Ashamed To Die Until You Have Won Some Victory For Humanity -Horace Mann

Mythical charaters; time to change

1313 copy

I’ll keep you updated about the “renovate me” project. Just for your information, we have selected this character as the main persona of the project. Hopefuly, the project will end up with a performance. I will design the clothing and some accessories for our “renovated hero”!

Filed under: design, Renovate me, , , , , ,

The changing concept of design

“What many think of as an aesthetic profession has become so much more.” The changing concept of design is an article by Andrian Kreye which I suggest you to read.


Filed under: Renovate me

دیالکتیکولوژستیک دقدقه های کانزرواتیو یک انتلکتوال تمام عیار

شناسنامه عکس:
نگاه به دور دست
با عینک آفتابی آویزان
در اوروپای شرقی
عکس سیاه و سفید
لبخند مملو از آگاهی و علم به همه چیز
نیم رخ
سلف پورتره
بک گراند دریا و کشتی و مرغ دریایی
کادر مربع
سوژه سمت چپ، نظر به راست
رگه های پنهان اندوه
دیافراگم بسته
شاتر باز
حساسیت بالا
نور سنجی عالی
ادیت شده در فتوشاپ

از شما چه پنهون، من یک انتلک هستم. درحقیقت قصد نداشتم این مسئله رو مطرح کنم ولی چاره چیه؟ اگر چند وقت دیگه چندتا از آرتیست های اطراف من ترکوندن و اسمی از من برده نشه واقعن در حقم جفا می شه و به عبارت دیگه توی پاچم می ره. من بیشتر نقش رهبری رو بر عهده دارم نه چون اینکه کون گشادم بلکه من دید از بالا دارم.و این رو فقط من دارم و ما ایرانی ها به یک رهبر نیاز داریم و چاره چیه؟ من اصلن قصد رهبری نداشتم ولی چون شعور بقیه نمی رسه، مجبورم که این جام زهر رو بنوشم و این مسئولیت رو دست بگیرم

من گرافیست هم هستم. و اتفاقن خیلی هم به این کار مسلطم. چند روز پیش که داشتم سیب زمینی سرخ کرده با سس مایونز می زدم به این ایده رسیدم که کی می خواد جای رضا عابدینی رو بگیره؟ ایران به یه آیکن نیاز داره! بقیه که بی شعورن! ای شت…باید به سمت گرافیست نمونه شدن هم گام بردارم

تعریف نباشه! ولی من در زمینه فلسفه هم مطالعات زیادی داشتم و اسامی همه فیلسوف ها و کتاب هاشون، به علاوه انتشارات و شابک شون رو هم از برم. تقریبن از هر کتاب دو تا نقل قول خوب هم بلدم. نه اینکه فکر کنید ادعای ویژ بودن رو دارم…نه نه…اصلن. مشکل اینه

که بقیه بی شعورن و من نمی دونم چطور به این نتایج درپیت می رسن! تصمیم دارم روشون کار کنم و بهشون قدری راه درست فکر کردن آموزش بدم

خوب شما بگید؟ چه خبر؟ آها تا یادم نرفته بگم که من در فشن و مد هم دستی بر آتش دارم. وقتی بعضی لباس ها رو تن آدمها می بینم دلم می خواد روشون بالا بیارم. من نمی فهمم اینا چی فک می کنن. واقعن نفهمن…قبول داری؟

راستی فلانی رو دیدی؟ وای باورم نمی شه! می گفت من رای نمی دم…خاک بر سرش. اینا چی فک می کنن؟ یعنی نمی فهمه؟ شهروند نمی خونه فک کنم….محسن نامجو گوش نداده! فک کن!!!!!!؟

آقا فلانی دیدی چقدر کس می گفت؟ وای….یعنی می خواستم ننشو بیارم جلوی چشاش. اوه، راستی فردا بینال عکسه! دوربین دیجیتالت چند مگا پیکسله؟ مال من دو تا روی هرچی بگی پیکسله. ضمنن اگه کادرتو ورتیکال می بستی بهتر بود. حالا یه روز اومدی خونه من عکسامو بهت نشون می دم. نه اینکه بگم من خفنما…نه نه…عبدن. اینکه با هم ببینیم تو نظر بدی

حالا اینا رو ولش کن…یه چی بت بگم بگرخی. فلانی با فلانی تیک می زنه. توام گرفتی مطلبو؟ وای خندس…فک کن!!!!!!؟

اوباما رییس جمهور شدا. دیدی سخنرانیشو؟ یه جوینت بچاق بکشیم تا بقیشو بت بگم

ای وای…اون کیه؟ چه شینیونی کرده…ها ها ها ها ها….سوراخ فوریه طرف…ها ها ها ها ها…چوقیدی؟ اون پسره چه سیریشیه…می خواد بیاد تو گده ما….فک میکنآدم حسابیه

من از کون فیل افتادم….نمی دونستی مگه؟ بی خیال…نمی دونستی؟ بابا من انتلکم….تو چرا می ری با اون نفهما معاشرت می کنی؟ بیا پیش خودم حالشو ببریم. بیا بابا … چس نکن خودتو…اون جوینت و بده بابا چیکا می کنی؟ مگه داری بچه قنداق می کنی؟ نگا کن ریدی تو جوینت

من انتلکم…از کون فیل افتادم…یه سر و گردن هم از همه بالاترم…آخه دید از بالا دارم

آها…جالا همه اینا رو گفتم…اصل کاری رو یادم رفت….قربونت، تو روشن کن تا من حرفمو تموم کنم. چی می گفتم؟ ها! آره من طراح صنعتی هستم…سابقه کار فراوون دارم. یعنی چاقال کار رو ترکوندم. بیشتر کار نمایشگاه و دکور می کردم…یه چند وقتی هم تو کار سفارت و مدیریت و ایده پردازی بودم. الان هم که رو هوا زدنم و بهم گفتن بیا خارج ماهی ۵۰۰ یورو بت می دیم تو فقط ایده بده. اینجا که همه کسخولن…ایده پرداز ندارن. تو ایران که بودیم اصلن کسی به ما بها نمی داد…حالا اینجا باید مراقب باشیم که یه وقت ایده هامون رو ندزدن…ایده اینجا خیلی ارزش داره

آخر کلام رو بگم…من از کون فیل افتادم…انتلکم…فقط خودم هم انتلکم…هیشکی حالیش نیست فقط خودم می فهمم. الان هم اومدم خارج…اونم نه خارج معمولی…اومدم اوروپا. فک کن!!!!اوروپا…نه کانادا…..اوروپا. من چرا اصن دارم اینا رو به شما می گم؟ شما که نفهمید همتون…من می فهمم…من خوبم…من…من…من…من…من…نه ما!!!!من. ما نه! فقط من…ما رو بشاش توش..حالا همه دس…دس….دس

Filed under: Renovate me

Culture is the collective programming of the mind

.

Filed under: design, politics, Renovate me, Social networking, Stories, ,

شهر ما، خانه ما

اینجا زندگی جور دیگری است و فقط جوری دیگر. زندگی همه جا زندگی است حتی اگر در مریخ باشی. اینجا کودک ها برای نقاشی هایشان باران می کشند و آوانگاردها خورشید. اینجا زندگی درون دریاچه ای جریان دارد که بین قطره های آبش فاصله هست. اینجا زندگی دربین فاصله های قطره های آب می جنبد. آدم ها می آیند و ناپدید می شوند و کهنگی و کبوترها و غاز و اردک ها و سگ ها و انسان ها و آسمان و سبزی و باران و کانال‌ها همه در کنار هم زیست می کنند و باد همواره می گذرد. اینجاباید در لابه لاها زندگی کرد

Filed under: Renovate me

July 19, 2008

A_ The matter is “to loose or to win”
B_ No. the matter is “ later or sooner”
A_ Later or sooner what?
B_ Later or sooner everybody looses.

Filed under: Renovate me

it hurts!

Filed under: Renovate me

دنیای سرمایه‌ داری- کالا- عوضی بازی-ما-سیبل

یک شاخص مهم دنیای سرمایه‌داری اینه که نیروی کار تبدیل به کالای قابل عرضه به بازار می‌شه. همه چیز در وجود کالا تعریف می شه. اصولن محصول‌ها یا کالاها فارق از جنبه کاربردی و تسهیلاتی که برای انجام کارها و بالا بردن سطح زندگی در اختیار ما که مصرف کننده های اونها هستیم قرار می‌دن حق بزرگی به گردن ما آدمها دارند. یک کالا نقش کاتالیزور رو در روابط انسانی ایفا می‌کنه و یک راه حل بی‌نظیر برای جمع و جور کردن روابط جوامع فراهم می‌کنه

اول اینکه، ایجاد کار می‌کنه
دوم اینکه، بستری می‌شه برای تخلیه افکار و افراد می‌تونن نگرش ها و فکرهای خودشون رو با بوجود آوردن یک محصول انتقال بدن. البته، در دنیای تولید انبوهی این روزها کارکردن برای یک کمپانی و عضویت در ساخت محصول ها و یکی از صدها عضو تیم های کاری یک برند بودن جای فعالیت انفرادی رو پر می‌کنه
سوم اینکه، معیاری می‌شه برای سنجش توانایی جوامع و خورده جوامع و گروه ها و تا حد زیادی جای جنگ بدنی و کشت و کشتار رو می‌گیره. و آخر اینکه، ایجاد سرگرمی و فانتزی می‌کنه

جوامع صنعتی ، بجای دعوای تن به تن کردن با ابزار محصول ها با هم دعوا می‌کنند. به جای روی تریبون رفتن و برای دیگران شاخ و شونه کشیدن محصولات بهتر با تکنولوژی بهتر تولید می‌کنند. کشور گشایی با جنگ منسوخ شده و کشورگشایی با سوپربرندها جاشو گرفته. مرزهای جغرافیایی جز برای ما که محور شرارت هستیم کم رنگ می‌شن و محصولی از فلان کشور آدم های خودشو در بهمان کشور داره. مرزها کم رنگ می‌شن و نیش مارکت ها پر رنگ

کشورهای صنعتی مردم آرومتری دارن! کشوری که محصول تولید نکنه برای مردمش اتفاق های بدی می‌افته. برای نمونه، وقتی در جایی کاری به مفهوم نوین اتفاق نمی‌افته یعنی فکر و نیروی آدم ها صرف به وجود آوردن محصولات نمی شه اولین عارضه خودنمایی می‌کنه. ذهن بیکار و بیمار. توجه داشته باشید که این نظر شخصی من نیست بلکه قانونی ثابت شدس که وقتی فکرها تجسد پیدا نکنند و تبدیل به یک خروجی جسم دار یا یک اتفاق نشن و در ذهن خالقشون بمونن دچار پوسیدگی می شن، کپک می زنن و برای خارج شدن راه های گریزی پیدا می‌کنن که با منطق بشری فاصله دارن

دیالوگ امروز دنیا به واسطه کالا داره اتفاق می افته و اگه دنبال دلیل برای عقب موندن کشور خودمون یا کشورهای بدبخت دیگه می‌گردید اطمینان داشته باشید که یکی از اولین دلایلش نداشتن تولیده. ما ایرانی ها که با پول نفت زنده‌ایم و معنی کار برای اکثر مردممون نشستن پشت میز با دمپایی و هورت کشیدن نیم ساعت یکبار استکان چایی و اس ام اس زدن و بروکراسی بی انتهاست در حقیقت دیالوگمون رو با جهان قطع کردیم. چیزی که محصول ها برای ما میارن پیام های ارسالی از مناطق فقیر نشین چین و بوتیک دارهای خیابون لال الی استامبول و مونولوگ برندهای لوازم خانگی اروپاییه . ما هم خودمون با خودمون با داروگر و چیتوز و پاتن جامه و باقالی پولو با محسن و امثال اینها ارتباط برقرار می‌کنیم

این رو فراموش نکنیم که ذهن آدم های بیکار یک جامعه آرام آرام بیمار می‌شه و هیچوقت آدم های بیکار دست رد به سینه جنگ و درگیری و کشمکش نمی‌زنند. وقتی میشه برای به رخ کشیدن دقت بالا یک کالا تولید کرد که فک رقبا پخش زمین بشه دیگه نیازی به بمب بستن به آدم ها و با دقت اجرا کردن نقشه های بمب گذاری انتحاری نیست! برای نشون دادن جسارت و جرات می شه وارد یک بازار بزرگ با وجود غول های اون بازار شد و نیازی به این نیست که جوون ها روی مین راه برن و بمیرن و ماردهاشون به چاقال ترکیده بچه هاشون افتخار کنن

اگه فکر آدم به خروجی منتهی بشه دوست ها دوست می مونند و غریبه ها غریبه. فراموش نکنیم که وقتی سیبل نباشه آدم ها همدیگه رو نشونه می گیرن. کالا یه جور سیبل می‌تونه باشه برای ما آدم ها که فراموش می‌کنیم بزرگترین قابلیتمون اینه که قاتل های حرفه‌ای هستیم

Filed under: Renovate me

Nature is everything. Everything.

Basic elements of life are: Oxygen, Nitrogen, Carbon, Hydrogen

Basic Characters of a team are: O-Type, N-Type, C-Type and H-Type persons.

For example:

” What makes Carbon special is the kind of bounds that it makes with itself and with other elements. The flexibility that Carbon has to form different types of compounds is the strength point of it.”

Do you know such person around you? anyone with this characteristic, I call it a C-Type person.

The results of this research will be released within next two years.

Filed under: Renovate me

Emotional Suffering

Compared to other species, humans have a highly developed brain, capable of:

1. Abstract reasoning
2. Language
3. Introspection
4. Emotional suffering

Reference: wikipedia/ Human

Filed under: Renovate me

دوگانه

رازهای کوچک و کثیف

بیدیسم


“You might be a manager, wearing suits at your work but I know your little dirty secret. You know you deserve to be punished.”


یکی همیشه مجرم شناخته می شد
یکی همواره خطا می کرد
یکی همواره سرزنش می شد

روزی سرزنش گرعصبانی شد و گفت که دیگر او را سرزنش نمی کند و دیگر مهم نیست که او چه می کند. از فردای همان روز آن یک نفر به دنبال سرزنشگر تازه ای گشت تا او را سرزنش کند و از روزی که رفت سرزنشگر بیمار شد و قوایش روز به روز تحلیل رفت تا مرد. سرزنش شونده آنقدر گشت تا یک سرزنشگز جدید پیدا کرد و تا ابد با شادی زیست و صاحب سه فرزند شد.



چند نفر آنطور زندگی می کردند و یک نفر اینطور
آن چند نفر هر روز به آن یک نفر می گفتند که آنطور زندگی کند
آن یک نفر مدام به شک می افتاد که مبادا باید آنطور زندگی کند
آن چند نفر هر روز به آن یک نفر می گفتند که روشت را ترک کن و آنطور زندگی کن
آن یک نفر را تردید فرا گرفت
یک روز باد تندی آمد و آن چند نفر را با خود برد
آن یک نفر به دنبال کسی می گشت که به او بگوید چطور باید زندگی کند
یک روز در یک میهمانی یکی را ملاقات کرد که بلد بود دستور بدهد
عاشق او شد و با او ازدواج کرد و صاحب چندین و چند فرزند شد



یکی بعد از از دست دادن سرزنشگرش هر چه گشت کسی را پیدا نکرد
یکی دیگر بعد از از دست دادن آنها که به او می گفتند چطور باشد هر چه گشت کسی را پیدا نکرد
این دو نفر یکدیگر را در یک جنده خانه ملاقات کردند
در حالی که یکی داشت از دست زنی میانسال شلاق می خورد و کیف می کرد
و آن یکی قلاده اش در دست دختری روس بود و هر کار که روسپی می خواست برایش انجام می داد


یکی دیگر هم یک روز جمله زیر را دید، آنرا روی کاغذی نوشت و برای سرزنشگرانش فرستاد

“If a man does not keep pace with his companions, perhaps it is because he hears a different drummer. Let him step to the music which he hears, however measured or far away.”

خواب هم خواب های قدیم. زمان اعلی حضرت خدابیامرز …

چندیست که خستگی را بهتر می فهمم. گذشته هایی نه خیلی دور خستگی شیرین بود و خواب ولرم بود و فشردگی حضورش را بازی وار گوشزد می کرد. این روزها ولی فشردگی انقباضی دردآوراست و خواب را باید به پابوس افتاد تا مگر با اکراه بیاید و دستی بر سرمان بکشد. روزهاست که بازار خواب رونق گرفته و ولع شهروندان به خواب های راحت شبانه کفه ترازو را به نفع تقاضا سنگین کرده و از این بازار آشفته رفاقت دیرینه میان من و خواب به زیانم تمام شده

خواب شبها گرفتار است. متقاضیان بی شمارند وهرج و مرج بازار امان سری به دوستان قدیمی زدن را به او نمی دهد. شب ها گرفتار است و صبح ها خسته از کار شبانه، بین راه ، سری می زند وهر روز انگار که در رودربایستی مانده مرا به تختم می برد وسایه سنگین منتش مرا به درگاه خواب می فشارد و می رود. هر بارکه چشم بازمی کنم چرک خستگی هنوز با من است. ترس دارم که بیدار شوم و فردا نیاید. این خواب مرا خسته می کند و من از خستگی خواب، دوباره به خواب می روم

این روزها هر اندامی حرف خودش را می زند. مغزم شبها بسان کودک شش روزه ونگ می زند. من که خوابم او بیدار می شود. بازیش می گیرد.غذا می خواهد و من ناچار چون درماندهمادری شیره جانم را به او می خورانم! بازی می خواهد. با آرزوهای دست نیافتنی اش همراه می شوم تا بلکه خسته شود، بخوابد و من هم دمی بیاسایم.
و می خوابد. تصاویر محو می شوند

پاها سر می رسند. درست پشت زانوها را می فهمم. سرد می شوند و آرام نمی گیرند. چه شده؟ چکارت کنم؟ چاره ای نیست. بلند می شوم و راه می روم. کاری ندارم بکنم! باید این ها را هم به مرز خستگی رساند. سیگاری آتش می زنم و طول و عرض خانه را قدم می زنم. جایی زیر گلو ورم می کند. دود آزارم می دهد. وزنه ای روی قفسه سینه ام سنگینی می کند و ریه هایم به سختی باز و بسته می شوند. مصیبت دوباره! مغز بیدار شد

این داستان ادامه دارد. آنقدر که من خسته شوم، از پا دربیایم و خواب برسد و نگاه پرمنتش را به تخت بدوزد و بگوید زود باش، دیرم شده. خسته ام

خواب ها خودشان هم این روزها خسته اند

Filed under: Renovate me

Deep-rational Diagnosis

Violently rotating column of thoughts in contact with the ground, supported with clouds of doubts. The funnel-shaped fast moving thoughts that destroy every piece of previously built beliefs.

Dots of perception! Those which start the thunder. Dots that have the most capability of making connections with other dots of the lower and upper levels. The WHY connections. The comparison connections.

Building step by step the funnel which slowly starts to wander around the axis of my thoughts, along the axis of my being. Shooting my beliefs away, destroying every part of settled data, removing all the memories and questioning the reality of my experiences. Eventually, fades in the far blue mountains of my dreams road. Leaving me numb, quiet and exhausted.

DIGNITY hurts. Huge Tornados destroy me! huge extraordinary BREAKERS that crush and sweep everything.

Filed under: Renovate me

فحش و بد و بیرای روزانه

پزشکای ایرانی بیشترین خریداران مجله های زرد هستن و در این زمینه با سلمونی های مردونه رقابت می کنن

من نمیدونم تو این مملکت همه چرا انقدر این پزشکا رو تحویل می گیرن. نه سواد دارن نه شعور. جاکشای خاک بر سر

آدمو ۲ ساعت توی اون مطبای تخمی و چرکشون معطل می کنن! ده تا مجله خانواده سبز می ذارن جلوت که فقط دیدن تیترا فشارتو می ندازه پایین. اون ریخت گه منشی که واست مدام چسی میاد. تابلوهای تخمی رو دیوار. بعد هم که می ری داخل، ان آقا رو می بینی که نشسته پشت میز روکش نوپان سیلرکیلر خورده درپیت حسن آبادی با اون سیبیلای تخمیش نگات می‌کنه! تیپشون افتضاح! حرف زدنشون حس ختنه می ده به آدم…و بدترینشونم روان پزشکا: جلد ۳ راز شادزیستن  

کی گفته دکترا موفقن؟ آخه کیری…تو موفقی با این قیافت؟ گه تخمی

Filed under: Renovate me

Absolute Intuition

Shazing says:
Always = Never

Filed under: Renovate me

پنج منظره و هفت روزنه شازینگ

برای فراقت از زمان به درون می خزد و پنج منظره را می نگرد. مناظر از درون خیره کننده اند. نبض ها، تقسیمات، واحد ها، فرض ها و نظم ها. برای نگریستن منظره ها روزنه ها بی شمارند. شازینگ هفت-روزنه را برمی گزیند

سکوت می کند و موزون ترین نبض ها را می یابد و قوی را از ضعیف باز می شناسد. تقسیمات به أنچه درونشان واقع است اعتبار می بخشند. شازینگ چیستی تقسیمات را می شناسد. دیوارهای نامرعی نبض ها را در خود حبس می کنند. نبض ها از میان واحدها می‌گذرند. واحدها نبض ها را مرتعش می کنند و آهنگی دگرگونه می سازند. فارق از آنچه بوده اند. نظم بر جهان حاکم است

نوازنده ها به شهر وارد می شوند وحاکم آنان را فرا می‌خواند. درب های قصر بسته اند و سربازان در کمین جنبنده ای. راه ها همه به قصر ختم می شوند. رسیدن به قصر حکم به نابودی است. ناشناسی وارد قصر شده است! واقعه در برابر حاکم تعظیم می کندو حاکم به او لبخند می زند
شازینگ نگاه از هفتمین روزنه بر می گیرد و به بیرون می خزد

***

سکوت بازار را فرا می گیرد
صدای طبل ها گوش خراشند
شازینگ به قصر بازگشته
کشاورزان فراخوانده شده اند

Filed under: Renovate me

Entry for May 01, 2008

FIRST- Upon LIFE.
I start with my enthusiastically understanding of the power,which lies within dreams.
I’ll continue with realization of the distinguishing characteristic of human being which is a lifetime commitment to dreaming. The sentence of my firm belief: Dreamers RULE the world.

SECOND – Upon FRIENDS and ENEMIES.
I start with a picture. The portrait of a road fading in blue mountains. One’s dreams road. Distance makes everything blue. Unreal blue. Respectful blue. Dreamers blue. Here comes the rule: ‘You block this road, ENEMY. You don’t, FRIEND.’ You are free to block any other road I’m taking.
” never mind pal!”.

THIRD – Upon LOSE and WIN.
Winner: the one who knows how to lose.

I am an ordinary man with simple rules.

Filed under: Renovate me

گمانه زنی

موفقیت حاصل جمع بندی ودرست عمل کردن بر مبنای تجربه های شکست های گذشتس. هر چی شکست ها عمیق تر و سنگین تر، اطلاعات به دست اومده مهمتر. موفقیت یک نقطس و شکست یه مسیر! یه موفقیت دل چسب فقط به واسطه شکست های بهتر به دست میاد. شکست موفق قیمت نداره. به عبارت دیگه اعتقاد من اینه که هر چه ریدمان گسترده تر، احتمال بردهای آتی بیشتر

Filed under: Renovate me

����

I get a taste of blood in my mouth when you’re near
A feeling that’s too painful to bear
The system makes me hurt you
The system makes me hurt you

اینجا وسط دنیاست. چشمام رو یک روز باز کردم و دیدم وسط دنیا متولد شدم. گفتند محصول انقلابم، بچه جنگم، مسلمانم، اصلاح طلبم، تحریمی ام و متعلق به طبقه متوسطم
و من هیچکدام از اینها نبودم

من محصول بی تفاوتی‌ام. صلح طلبم، بی دینم و به هیچ طبقه‌ای تعلق ندارم
من از کودکی تحریف شده ام. از همان روز اول

حق انتخاب را تا چند سال پیش حتی نمی شناختم
در کودکی من فقط یک نوع شامپو بود. یک نوع پفک. یک نوع یخمک
یک روش دستوری برای زندگی کردن
انتخاب های غیر از اینها همه وارداتی بودند و قاچاقی
جین و آل استارهای دوره دبیرستان ما قیمتش شب خوابیدن توی پاسگاه بود
اخراج شدن از دبیرستان آشغال نصر، سال دوم دبیرستان
لگد خوردن از بسیجی های زمخت و کبودی ساق پاهامون
حبس شدن توی توالت مسجد سجاد‌
تعهد نامه هایی که توی سررسیدهای چرک حاجی های بسیجی می نوشتیم و امضا می‌کردیم
پنجه بکس انصار حذب ا… و ضرب دیدگی جناق سینه
معلم های شارلاتان زیست شناسی و فیزیک و شیمی
عرق های دیازپامی
هشیش های ساچمه‌ای
ویسکی های قوطی تقلبی
وتکای ربرف
کلاه شیکاگو بولز و لرزیدن موزر روی سرم وقتی موها رو باید با ۴ می‌زدیم
دین ما به قاچاقچی ها
لایف استایل هایی که توی خیاطی های خیابون لال الی استامبول دوخته می شدن و مارک تقلبی اروپایی و آمریکایی می‌خوردن
لیبرالیسم وارداتی
خونه خالی و سوتی ها
تگری ها و اور زدن ها
نوارهای دو لبه
فوجی و سونی مادر

تاریخ تحریف شده
ادبیات تحریف شده
اسطوره های تحریف شده
من تحریف شده

جامعه ما مملو از تفکر عامیانست. عوام، همونها که تجربه بر اونها واقع می‌شه. همون ها که از پیش بینی کردن عاجزند و از یادگیری فراری. آنهایی که تا بلایی سرشان نیاید همانطور خمار می‌مانند. آنهایی که تجربه ها رو فراموش می کنند و از تغییر می‌ترسند. عوام همونایین که از طرح کردن سوال هایی که می‌تونن جواب ترسناک داشته باشن هراس دارن! همون ها که از ترس رسیدن به جواب هایی که باطل بودن عقاید گذشتشون رو اثبات کنه کلن از سوال کردن پرهیز می‌کنن. آنهایی که جوهره زندگیشان بزدلی ست

ما تحت حکومت عوام بزرگ شدیم و زیر نگاه های عاقل اندر سفیه مردم و پدر و مادر. ما بین آدم هایی زندگی می‌کنیم به پرادو و جوجه کباب دل خوش کردن. به ۲۰۶ و آزارو و نوکیا و دوربین دیجیتال و دی وی دی های سانسور شده. با نوکیا هاشون به هم پرخاش می کنن و دروغ می گن و جک برای هم می‌فرستن. با پرادوهاشون پشت چراغ قرمزها بوق می زنن و جردن بالا پایین می کنن و با ۲۰۶ ها می رن شمال و یک هفته توی ویلاهاشون عرق و جوجه می‌خورن. ما تحت حکومت زنان جامعه هستیم که مدام توی میلاد نور پلاسن و چکمه و تاپ ودامن می‌خرن و مانیکور و پتیکور می‌کنن و شبا توی مجالس زنونه می رقصن و شوهراشون رو مسخره می‌کنن. مردایی که از مرز سیب زمینی بودن گذشتن و هرس پول می زنن و توی خیابون خیره به کون دخترا رانندگی می‌کنن و شبا با چشم بسته و با تصور کون اون دافی که تو ولیعصر دیده با زناشون می خوابن. قیافه های تقلبی زنایی که اکستنشن و عمل و تتو کردن. زنایی که وقتی صورتشون رو نزدیک میارن قلمبیدگی جای بخیه ها هالتو بهم می‌زنه

ایران دهه هشتاد حتی از ایران دهه شصت و هفتاد هم چندش‌آورتره. تقلبی بودن همه چیز توی چشم می‌زنه، از جنسای ترک و چینی توی بازار و پژوهای مونتاژ شده گرفته تا فیلم های بد کیفیت کپی از روی بدترین فیلم های هالیوودی. پر فروش ترین فیلم سینم، آتش بس، کپی از فیلم خانم و آقای اسمیت! ستاره هاش کپی گوگوش و مجری های مجیک تی وی و ویوا پلسکا. زندگی کردن اینجا، توی این زمان، کار سختیه. انر‌ژی گذاشتن برای هیچ و پوچ! سر تسلیم فرودآوردن در مقابل حکومت دریانی ها و امله های ملایری و سلمونی های رشتی و انتظاماتی های مازندرانی و عرق فروشای ارمنی و دولت سمنانی و بازار رفسنجانی و فرش تبریزی و توریسم مشهدی و صنایع دستی و تنقلات اصفهانی و نفت خوزستانی و هشیش تربت جامی و لوازم صوتی زاهدانی و صنایع حومه تهرانی و بازنشسته های معاملات ملکی و بچه مایه دارهای بسازبفروش

به قول یوسفعلی میر شکاک * آزادی و لیبرالیسم باید از دل همین بچه بسیجی ها در بیاد.آزادی از دل رادیکالیسم و بنیادگرایی در میاد. آقا قبول. هر چی شما می‌گی. خودتون انقلاب رو از دست انقلابی ها گرفتید، خودتون ریختید و سفارت آمریکا رو گرفتید، خودتون رفتید جبهه و جنگیدید، خودتون گفتید اصلاحات و از توی دل خودتون هم اجمدی نژاد پیدا شد. صاحب سپاه و بسیج شمایید. صاحب بازار و فرهنگ شمایید. ما رو به خیر و شما رو به سلامت. ما می ریم شما هم سیر تاریخی تون رو طی کنید.من مالیات شما رو تا تهش دادم. ۲۸ سال تحت اختیار بودم . ما میریم و یک نون خور کمتر. یک شهروند غرولندی و آنارشیست کمتر. با من محموله ای از فساد هم از کشور خارج می‌شه. قول می‌دم همه سی دی هامو ببرم. لباس های رنگی رو ببرم و هر چی تی شرت سیاه و خاکستری و سورمه ای دارم رو بذارم توی کشور مادریم بمونه. همه افکار پلیدم رو هم با خودم می‌برم

اینجا اصلن مال ما نبوده که ما داعیه تلاش برای درست کردنش رو داشته باشیم. جاهایی که مال ما بوده اتاق ۳۰۳ دانشگاهم بوده، خونه ژاندارمری خودم، خونه شهرک روزبه و خاطره های با سخی فرج عباس و چندتا دفتر کار و آ اس پ و توانیر و ایران سکنی و خونه مرتضی و سیاوش. من از خیابونا فقط خاطره هایی دارم که خودم و دوستام ساختیم نه شهر و مردم برای ما. من همه خاطره هام توی یه هارد ۱۲۰ گیگی جا می‌شه. ما به فراموش کاری مردمی که توی خیابونای ایران ول می‌چرخن نیستیم. ما حتی دعواهایی که با هم کردیم رو دوست داریم چه برسه به رفاقت ها و خنده های طولانی و بازی ها و بحث های هزارویک شبی و ریسک بازی کردن و خیانت ها و دیل شکستن های اعصاب خورد کن. ما توی این ان و گه عالی زندگی کردیم. بی نهایت سخت. هی رفق، ما خوبیم

** پیشنهاد می‌کنم مقاله جدال بر سر آوینی (شهروند، شماره۴۳، ص۶۳)رو بخونید. همینطور نوشته خشایار دیهیمی، ص ۲۱، همون شماره

چاکریم

Filed under: Renovate me

هی رفیق! به یه چی فکر کن

با لحنی جدی:

اولین بار که مفهوم انسان خلق شد، اولین دروغ هستی گفته شد. انسان و همه وظایف و یگانگی هایش یک فانتزی بزرگ و خوش‌آب و رنگ بود. ما آدم ها تمایل داریم که فانتزی های ناواقعیمان را باور کنیم. تمایل به باور وجود شخصیتی به نام خدا. تمایل به باور کردن اینکه اسطوره ها همه واقعیند. تمایل به باور کردن لاف هایی که دلخوشمان کنند. تمایل به ساختن امید و پرهیز از باورکردن اینکه ما نیز چون دیگر مخلوقات ساخته دست طبیعتیم و قرار نیست وظیفه ای بر دوش بکشیم یا گره ای از مشکلات طبیعت بگشاییم. خلق شده ایم چون باید می‌شدیم. ما ویژه نیستیم، اصلن ویژه نیستیم

نصایح استعاری:

برولا وارد زندان شد
یک نفر بهش گفت: هی رفیق، خوش اومدی
یکی بازوش رو گرفت: به این احمق گوش نکن

یه قدیمی تر پرسید:حبس ابد خوردی؟
ـ آره
قدیمی تره گفت: به یه چی فکر کن

پاپیون رو وقتی داشتن به انفرادی می بردن یکی بهش گفت : رفیق، فکر نکن، سرتو به یه چی گرم کن ، زیاد جلق نزن، دیوونه بازی هم درنیار تا سالم از اون گه دونی دربیای

کنایه ها:

دین بازی کنیم یا شورش بازی؟ بابا بازی کنیم یا دن ژون بازی؟ پولدار بازی یا بدبخت بازی؟ تو کدوم رل رو می‌خوای بازی کنی؟ آدم موفقه یا روشنفکره که کیر می‌خوره؟ می خوای تحقیر کنی یا تحقیر شی؟ کدومش با فانتزی های اروتیک شخصیتت می‌خونه؟ می‌خوای محکم بزنن در کونت تا خوشت بیاد یا می‌خوای شبا یواشکی با زنت توی تختخواب کارای بد کنی؟ آقای مهندس ، شما اون سه دستگاه آپارتمان رو بالاخره فروختید؟ احسنت! خیلی کار خوبی کردید. ببخشید آقای دکتر شما وقتی جون یک انسان رو نجات میدید فکر می کنید خیلی گه خاصی هستید؟ ببخشید خانوم دکتر! شما از دیدن مریضای زیادی که تو مطبتون می‌شینن و توی مطب جلوتون خم و راست می‌شن لذت می برید؟ شما با این شغل الهی و این با مسوولیت و استرس و روحیه والای انسانی خدایی نکرده سکس هم می‌کنید؟ اوا، خاک تو سرم! غیر بنز و بی ام و نذارید چیزی تو اون واژنتون پارک بشه ها

ببخشید استاد! شما وقتی این کتاب رو نوشتید دقدقه های بشری زور به کونتون آورده بود یا داشتید به عکس سیاه سفیدتون رو جلد شهروند فکر می کردید. آها راستی اون شهروندا رو بذار این رو که جلو چشم باشه نگن ما املیم. داری میای قرمز و آبی و سفید کیچ لوفسکی رو بگیر ببینیم یه وقت پرسیدن ازمون ضایع نشیم. راسی نمایشگا کتابه بریم یه هف هشتا کتاب فلسفه بگیریم بچینیم تو کتاب خونه!

عمو حالم بده
- چرا ؟
همه رفقم دارن می‌ترکونن ما نشسیم اینجا رو کیر خر
- خو حالا چیکا می‌خوای بکنی؟
نمی دونم والا! باید اول خودمو بشناسم
-بدش می‌خوای چیکا کنی
هیچی دیگه. بدش خودمو پیاده کنم
-معروف شی یعنی؟
نه بابا. یه خروجی داشته باشم لا اقل
- آدم مگه غیر آب منی خروجی دیگه هم داره؟
آره بابا کس خول. آرت ورک و کتاب و یه کوفت و زهرماری دیگه
-ها!فهمیدم

نقل قول:

به قول باکمینستر فولر: من انسانم. چیز زیادی از چرایی و چگونگی و چیستی ام نمی دانم. اما در یک چیز شکی ندارم. طبیعت زاینده چیزهای بی عملکرد نیست و من همینکه زنده هستم و بی آنکه بدانم، وجودم گویای انست که دارم کاری می‌کنم

اگر از من می پرسی:

برای من چیزی پر اهمیت تر از بازی در دنیا وجود نداره و هیچ موجودی رو توی دنیا به اندازه دلفینی که داره توی آب بازی می‌کنه درک نمی کنم. برای من دنیا یه شهر بازی کروی و هیجان انگیزه. آدما تجربه های گویان و غصه ها همیشگین. با خیال راحت باید زیست وقتی قرار نیست به کسی جواب پس بدی

کاری نداریم بکنیم. کاری لازم نیست بکنیم. کاره ای نیستیم. دنیا شهربازی بزرگیه که اگه از امکاناتش استفاده نکنی هم چیزی رو نباختی. ما حتی بازنده هم نیستیم. با خیال راحت زندگی کنیم

Filed under: Renovate me

نقش ناچاری در زندگی سک و کربه ای

اصطکاک: ساییدگی دو روح
من با او دوستم اما زندگیم دشمنی دیرینه ای با زندگیش دارد

عمو جغد شاخدار افسانه ای بیش نبود. اگر گرسنه باشی حتمن مرا می‌خوری
یک روز یک صیاد با دو تیر پا به جنگل ما می‌گذارد. یکی از تیرها مال توست، آن یکی مال من
بیا تفاهم کنیم که او جانمان را بگیرد، نه یکی از ما جان یکی دیگرمان را

راه حل: از دست هم فرار کنیم و هر بار که سیرسیر بودیم به دیدار هم بیاییم

Filed under: Renovate me

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.